اين داستانی است كه شيخ علی الطنطاوی از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت می كند وما را به مصر سرزمين كنانة می كشاند.
دياری كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علمای بزرگ خودنمايی می كند.
می گويد : ازميان علمای أزهر شيخ باوقاری بود كه از دنيا به جز دانشگاه أزهر كه در آن به تدريس مشغول بود و خانه اش كه درنزديكی آن قرار داشت و راه ميان آن دو چيزی را نمی شناخت.
پس از گذشت سالها در حالي كه پا به سن گذاشته و سلامتی از او رخت بر بسته بود و نياز به استراحت داشت ، پزشك به او گفت كه بايد از محيط كار و خانه اش فاصله بگيرد و به تفريح و گردش درباغ و بستان و ساحل زيبای نيل بپردازد.
يكي از روزها از خانه خارج شد ، ارابه ای را كرايه كرد و به او گفت : فرزندم من را به مكان زيبايی ببر تا به تفريح و استراحت بپردازم.
صاحب ارابه كه انسان خبيثی بود ، او را با خود به محله روسپيها برده و گفت: رسيديم همين جاست.
شيخ گفت: فرزندم ، خورشيد در حال غروب كردن است كجا نماز بخوانيم؟ ابتدا من را به مسجدی ببر.
مرد خبيث او را به خانه ای برد و گفت : اينجا مسجد است.
در بازبود و صاحب خانه با اوصاف معلومی آنجا نشسته بود.
زمانی كه شيخ او را ديد نگاهش را پايين انداخت و رفت روی صندلی كه در گوشه اتاق قرار داشت نشست و منتظراذان شد.
زن به او نگاه می كرد ، اما نمی دانست چه كسی او را به اينجا آورده. چهره ی او به مشتريانش هيچ شباهتی نداشت ولی جرأت نمی كرد كه از او چيزی بپرسد. مقدار حيايی كه در وجودش باقی مانده بود او را از اين كار منع می كرد.
شيخ نشسته بود و به ساعتش نگاه مي كرد تا اينكه از دور صدای اذان به گوشش رسيد.
به زن گفت: مؤذن كجاست؟ چرا اذان نمی گويد؟ وقت اذان شده . آياتو دخترش هستی؟ زن سكوت كرد.
شيخ كمی منتظر ماند ، سپس گفت : دخترم نماز مغرب نزديك شده ، جايز نيست آن را به تأخير بياندازيم. من در اين مسجدكسی را نمی بينم پس اگر وضو داری ، بيا پشت سرم بايست تا نماز جماعت بخوانيم.
شيخ اذان گفت و بعد در حالي كه به زن نگاه نمی كرد خواست اقامه كند ، اما حس كرد كه او ازجايش حركت نمی كند!
به او گفت: چه شده! آيا وضو نداری؟
در اين لحظه اتفاق بزرگی رخ داد.
ناگهان ايمان زن بيدار شد. حال خود را فراموش كرده و به روزهای گذشته بازگشت، آن روزهايی كه دختری پاك و عفيف بود، به دور از گناه و معصيت....
شروع به گريه كرد ،هق هق كنان خود را به پای شيخ انداخت.
شيخ متحير شده بود و نمی دانست چگونه او رانصيحت كند در حالی كه نمی خواست به او نگاه كرده يا به او دست بزند.
زن داستانش را برای شيخ بازگو كرد....
شيخ كه توبه و پشيمانی زن را می ديد و به صداقتش يقين پيدا كرده بود به او گفت:
دخترم گوش كن كه پروردگارجهانيان چه میگويد :
( أعوذ بالله من الشيطان الرجيم. قُلْ يَا عِبَادِيَالَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِإِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.) سوره زمر آيه 53 بگو : اى بندگان من كه [ با ارتكاب گناه ] بر خود زياده روىكرديد ! از رحمت خدا نوميد نشويد ، يقيناً خدا همه گناهان را می آمرزد ; زيرا اوبسيار آمرزنده و مهربان است.
دخترم در توبه به روی هر گناهكاری باز است و آنقدر فراخ است كه بار گناهان آنها به هر اندازه كه سنگين باشد را از خود عبور ميدهد حتی كفر را.
هر كسي بعد از ايمانش كافر شود سپس قبل از اينكه روح به حلقومش برسد باز گشته ،توبه كند و توبه اش راستين باشد و دينش را تجديد كند اللهجل جلاله از او می پذيرد.
دخترم قطعا الله سبحانه و تعالی أكرم الأكرمين است.
آيا شنيده ای كه كريمی درب خانه اش را به روی ميهمانان و پناهندگانش ببندد؟
دخترم بلند شو ، غسل كن و لباس ساتری بپوش.
بدنت را با آب وقلبت را با توبه و پشيمانی بشوی. به الله روی بياور.
منتظرت هستم ، زياد دير نكن كه نماز مغرب از دستمان نرود.
زن آنچه شيخ به او گفته بود را انجام داد و با لباس و قلب جديد به نزد او برگشت.
پشت سرش ايستاد و نمازی را خواند كه شيرينيش را احساس می كرد.
نماز قلب او را پاكيزه گرداند.
بعد ازنماز شيخ به او گفت: برخيز و با من بيا. بايد تلاش كنی تمامی چيزهايی كه تورا به با اينجا مرتبط می كند،رها كنی. بايد اثر اين روزها از خاطره ات پاك شوند.
به استغفار و انجام كارهای نيك روی بياور . زنا از كفر بدتر نيست و هند كه كافر و دشمن رسول الله صلي الله و عليه و آله و سلم بود و مي خواست جگر حمزه رضي الله عنه ، عموی پيامبر را بخورد ، زمانی كه صادقانه توبه كرد از جمله مؤمنان صالح شد.
شيخ او را با خود به خانه ای برد كه در آنجا زنان مؤمن زندگی ميكردند.
سپس براي او همسري صالح كه مورد رضايتش بود پيدا كرده و آنها را به خير و خوبی سفارش نمود.
{ داستان به پايان رسيد}
حقيقتا اين داستان عجيبی است. انسان از اين روح بلند ايمانی كه در اين شيخ گرانقدر بود شگفت زده ميشود.
كسي كه نفسش را پرورش داده و آنرا در بلندای پله های فضايل جای مي دهد كه دست پستی ،خيانت و دون مايگی به آن نمی رسد.
آن هنگام كه ارابه چی به اوخيانت مي كند – و چه خيانت بزرگی- و او را به فاحشه خانه می برد، در حالی كه شيخ درجوانی خداوند را حفظ كرده بود خداوند او را نجات داده ، بلكه توبه اين فاحشه را به دست او می نويسد.
و مسئله عجيب ديگر ،ايمانی است كه ناگهان در قلب آن زن بدون مقدمه به حركت در می آيد. بدون هيچگونه آمادگی ،تهديد و يا انذاری. چرا كه حق آشكار و قدرتمند است و تاريكي های گمراهی را در هم شكسته و اگر نقطه ای خالی در قلب پيدا كند به آن نفوذ كرده ، افسار آن را به دست گرفته و رهايش نميكند.
قطعا داستانی تكان دهنده و عبرت آموز بود و من يقين پيدا كردم كه هيچ راه نجات و سعادتی به جز با پناه بردن به خداوند از طريق بازگشت و توبه وجود ندارد.
نوشته: یوسف حاج احمد, برگردان: ابو عمر انصاری |